خسته هستم.

وقتی صفحه پرشین بلاگ رو باز کردم الان، دیدم نوشته آخرین به روز رسانی برای سال 92 هست. می دونستم اشتباه نوشته. صفحه بلاگ رو باز کردم که تاریخ آخرین پست رو ببینم. فروردین 96.
تیتر پست قبلی که به چشمم خورد، به علاوه تیتری که الان دارم زیرش می نویسم، دوباره اینو یادم آورد که هروقت حالم به هم می ریزه میام اینجا می نویسم. شاید باید این بامزه باشه. ولی نیست.

خسته ام. خیلی خسته. اونقدری که دوست دارم چند روزی هیچ کاری نکنم. خستگیم از یه ضد حال سنگین شروع شد و بعد شلوغی کار بیشتر ُ بیشترش کرد. تا جایی که امروز واقعا حس می کنم نمی تونم کاری انجام بدم.
دوست دارم. امروز با تمام وجود دوست دارم کاری انجام ندم. دوست دارم هیچ به فکر برنامه جبرانی نباشم. دوست دارم تعطیل تعطیل باشم. دوست دارم امروز مثل صبح، تا عصر کسی خونه نباشه. فقط خودم باشم. دوست دارم بشینم. خیلی وقته چیزی ننوشتم. دوست دارم بنویسم. دلم به تمرین کردن نمی ره.
نمی دونم. نمی دونم. هنوز نمی دونم ضد حالی که خوردم، دوستی ای که خیلی دوست داشتم خوب پیش بره و یهو بدون اینکه بفهمم چی شد قاطی شد همه چیز، رو باید چیکار کنم.

دلم می خواد بعضی از دوستهام رو ببینم. منظورم یه چند نفر خاص هست. کسایی که خیلی هم نزدیک نیستیم. دوست دارم از تهران برم بیرون. دوست ندارم ماشین ببینم. دوست ندارم دعوا ببینم. تو خیابون دیروز یه خانمه رو پلیس گرفته بود ُ می برد. اون خانم جیغ می زد. پلیس ـه پلیس. نه گشت یا راهنمایی رانندگی.

ناراحت میشم.

خسته ام از شلوغی. از صدای زیاد.

دیشب که بر می گشتم خونه خیلی حال ُ حوصله نداشتم. چند وقتی هست، شاید نزدیک یه سال، که هروقت حوصله ندارم شروع می کنم به خوردن. معمولاً چیپس. دیشب از جلوی هر ساندویچ ای ُ بقالی که رد می شدم با خودم کلی کلنجار رفتم که چیزی نخرم. یه بار هم به فکرم افتاد برم ذرت بگیرم. با پنیر ُ قارچ. ولی رسیدم خونه بدون اینکه چیزی بگیرم. فقط یه نوشابه فانتا تمشک گرفتم.
چند تا مغازه رفتم تا یکیشون داشت. اونم شیشه ای. دیگه قوطی نداشت. البته به نظرم اومد شیشه ای کمتر بود توش. بهتر.

الان که فکر می کنم، از اینکه اینهمه مغازه باید سره راه باشه که بالاخره یکیشون داشته باشه هم ناراحت میشم. دوست ندارم این همه مغازه ببینم. دوست دارم برم.

وقتی به تهران فکر می کنم حس بدی پیدا می کنم. شلوغی. دعوا. بوق. 

چند وقت پیش، نزدیک به یک هفته ای، هر وقت از خونه رفتم بیرون یه دعوا دیدم. دعواهای حسابی. پیرهن همو پاره کردن ُ سر ُ صورت قرمز شده. آخرین بارش یا موتوری با یه سواری دعواش شد. بعد موتوری رفت در ُ باز کرد و نزاشت اون یکی آدم پیاده بشه. همونطوری خم شد تو ماشین ُ شروع کرد به زدن. حالم بهم میخوره وقتی وایمیستن نگاه میکنن. اگه کاری نمی کنی، برو.

از دیدن چراغ چشمک زن روی گوشیم حس بد پیدا می کنم.

چم شده؟ می دونم چمه.
اینطوری هم نیست که نخوام بپذیرم یا چیزی. نمی دونم.

دوست دارم سبک شم.

/ 1 نظر / 30 بازدید
وحید53

پرشین بلاگ که مشکل داره. بقیه چیزام اروم اروم درست می شه